امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

سفر به مشهد، اولین سفر امیرصدرا خان

1393/5/28 11:7
نویسنده : فاطیما
139 بازدید
اشتراک گذاری

روز سه شنبه 21 مرداد، ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم، اول شما رو حاضر کردم بعدم خودمون حاضر شدیم، باباجون اومده بود دم در که ما رو برسونه فرودگاه و دوباره شما رو ببینه پسرم، رسیدیم فرودگاه و از باباجون خدافظی کردیم و رفتیم داخل. من خیلی نگران بودم در طول پرواز شما گوشت درد بگیره عزیزدلم، دکتر گفته بود موقع تیک آف شیر بخوری، منم همینکارو کردم و خداروشکر گوشت درد نگرفت، توی مدت پرواز هم بغل بابایی بودی و خیلی پسر خوبی بودی فقط آخراش خوابت گرفته بود و نمیتونستی بخوابی یکم نق نق کردی تا اینکه بالاخره بابایی خوابوندت، اینم یه عکس داخل هواپیما زیبا

وقتی رسیدیم موقع پیاده شدن بیدار شدی، خوش اومدی عزیزدلممممبغل پدرجون و مادرجون اومده بودن دنبالمون و یه دسته گل برای شما آورده بودن، دستشون درد نکنه آرام توی خونه هم عموجون و عمه جون کلی از دیدن شما خوشحال شدن، توی این مدت همه یکسره باهات بازی میکردن، بغلت میکردن، قربون صدقت میرفتن و ... طوریکه وقتی میخواستی بخوابی انقد خسته بودی که سریع چشمات بسته میشد خندونک

سه شنبه غروب هم سه تایی با هم رفتیم حرم زیارت آقا امام رضا (ع)، اونجا کلی برای سلامتی و خوشبختی شما و بقیه نی نی ها دعا کردم گل خوشگلم، انشالا امام رضا پشت و پناهت عزیزم، زیارتت هم قبول مشتی امیرصدرا خان بوسبوس

اینم یه عکس از جیگرم توی حرم

راستی مادرجون یه سرویس خواب خیلی خوشگل برات آماده کرده بود، دستش درد نکنه، اینم عکسش:

پنجشنبه صبح هم پدرجون زحمت کشیدن یه گوسفند برای عقیقه شما خریدن، عقیقه یعنی اینکه برای محافظت از بلایا یه گوسفند قربونی میکنن که شرایط خاصی داره و پدر و مادر نباید از گوشت اون گوسفند بخورن و یه سری آداب دیگه ... خلاصه بردیمت روی ببعی نشوندیم انقد بامزه شده بودی بوس و یه دعای مخصوصی هم داشت که بابایی خوند و اسم شما رو ذکر کرد که انشالا خدای مهربون همیشه محافظ پسر ناز ما باشه. شبش هم مادرجون یه مهمونی گرفت و اقوام رو دعوت کرد که بیان دیدن شما. دایی جواد، فیروزه خانم و محمدرضاجون. دایی جعفر، دایی امیر و زری خانم و مامانبزرگ بابایی اومده بودن و برای شما کادو آورده بودن. راستی عمه بابایی هم روز قبلش اومده بود دیدن شما پسرم، دست همه شون درد نکنه، دست پدرجون، مادرجون و عمه جون و عموجون هم درد نکنه خیلی زحمت کشیدن. ولی نکته جالب این بود که تو کل مدتی که مهمونا اونجا بودن پسری خواب بود و هیشکی ندیدش!! هر چی هم تلاش کردن بیدارت کنن بیدار نشدی که نشدی، الهی فدات بشم انقد خوابت سنگینه خندونک خندونک

اینم عکست زمانیکه روی ببعی نشستی، خوابت میومد پسر خوشگلم

روز جمعه هم دوباره مامانبزرگ با دایی احسان با یه سری از همسایه ها اومدن دیدنت که خداروشکر این بار بیدار بودی خندونک

شنبه هم عموجون برای ناهار دعوتمون کرد یه رستوران توی طرقبه و همگی رفتیم، خیلی جای باصفایی بود و پسر ناز مامان هم اصلا اذیت نکرد و توی کریرت نشسته بودی به درختها نگاه میکردی و از منظره لذت میبردی چشمکچشمک بعد از ناهار هم عموجون یه کارت هدیه به شما داد که روش نوشته بود امیرصدرا جیگر عمو آرام دستش درد نکنه، من کارت رو بعنوان یادگاری توی آلبومت گذاشتم عزیزدلم، بعدش هم کلی شما رو عکس بارون کردیم و برگشتیم خونه.

اینم دوتا عکس خوشگل

ساعت 10 شب هم بلیط برگشتمون بود، وقتی از طرقبه برگشتیم من وسیله ها رو جمع کردم و به اتفاق مادرجون، پدرجون و عمه جون رفتیم فرودگاه. پسر گلمم از تو خونه خوابیده بود و همچنان خواب بود، همه خیلی ناراحت بودن که داری از پیششون میری اما خب چاره ای نبود، ایشالا دوباره به زودی ببینیشون عزیزم. خلاصه خداحافظی کردیم و متاسفانه پرواز 1 ساعت تاخیر داشت، چندباری از صدای خانومی که پروازها رو اعلام میکنه بیدار شدی ولی خوشبختانه دوباره خوابیدی و به اون صدا عادت کردی چشمک

توی برگشت هم دوباره موقع تیک آف بهت شیر دادم که گوشات اذیت نشه و تو کل پرواز هم تو بغلم خوابیده بودی گل قشنگم، باباجون هم اومده بود دنبالمون و شما رو دید خیلی خوشحال شد، البته همچنان توی کریرت خواب بودی بغل

خداروشکر که بسلامت رسیدیم خونه و پسر ناز مامان نه تنها اذیت نشد بلکه کلی هم بهش خوش گذشت بوسبوسبوس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ارغوان
30 مرداد 93 22:26
عزیزدلم زیارتت قبول باشه مشهدی خان ایشالا همیشه سفرای خوب خوب بری گلم مرسی خاله جون
مامان امیر حسین
1 شهریور 93 18:01
ایشالا سفر مکه عزیییییزم. اییی جان که چقد ماه شده پسرت. زیارتشم قبول باشه. مرسی خاله مهربون